سه‌شنبه 9 آذر 1400 برابر با Tuesday, 30 November , 2021

شعر

باران و مهاجر

آي باران آی باران! دوست دارم عاشقانه نم نم باریدن‌ات را صبح‌ها بر بام خانه آی باران لطف کن ما ساحل و دریا نداریم گل

سفرنامه قندهار

می آیم آبوار فرود با شتاب و شکوه از فراز فیروز کوه چشمهایم را مردی پر میکند که چپلی هایش را وصله میزند چوپانی با

هفتمین شیر دره

احمد برادر زینب چگوارای جبهه شمال عکس تو چقدر تی شرت ها را پوشیدنی خواهد کرد آواز تو فقط چهار روز در دره پنجشیر پیچید

حرمت عشق

از دو چشمت که گود افتاده قصه ی درد و رنج مشهود است مثل تاریخ پنج‌شیری که آسمانش غبارآلود است نفست گرم ،مثل تابستان خنده‌ات

ريسمان اجانب

كمك كنيد به نوباوگان جنگ زده به آهوان هراسيده ي پلنگ زده ببر عروسك و اسباب بازي و گل سر براي دختر آواره ي تفنگ

هنوز ملیتت مبهم است همسایه

هجوم حادثه ها با هم است همسایه صبور باش زمان مرهم است همسایه نخواه جای تو باشم زمان دلتنگی مگر که در به دری خود

وقتی جهان برای شکوهت محقر است

وقتی جهان برای شکوهت محقر است وقتی قصیده در خم بغضت مکدر است وقتی جهان رسیده به تمجید طالبان طوق طلای اسب تو بر گردن